بزرگترین مانع خلاقیت, همان دانسته هایمان است, نه چیزهایی که نمی دانیم...
جان ز پیدایی و نزدیکی است گم ** چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم
.jpg)
چمدانی که از سفر آوردم
کشتی غمگینی بود
که تنها می خواست
کنار تو آرام بگیرد.
.jpg)
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیرو صحبت جانانه ام ببخش ، یارا
که از جان شکیب هست وز جانان شکیب نیست
گمگشته ی دیار محبت کجا رفت
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظرنکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
![]()
زکاتش را بده بانو از این لب های یاقوتی
به جز من مستحقی نیست. اگر پا یبند اسلامی

صبح های نداشتنت را
چای مینوشم !
شیرین اما
در انتظاری تلخ....

من از آدابِ مهمانداری ات
چیزی نمی دانم
ولی در شهرِ من
رسم است، می بوسند مهمان را

صورتت رو بیار جلو
مممممموه !
او ن سمت صورتت
ممممممموه !
عیدت مبارک نماز روزه هات هم قبول
.jpg)
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری! افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزهی خود را به گمانش که شب است
زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است
یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است
.jpg)

دلم
اسارتی میخواهد
از جنس تو . . .
مثل حبس شدن گوشه آغوشت !
.jpg)