زندگی زیباست ای زیبا پسند
خدایا به داده،نداده و گرفته ات شکر. که داده ات نعمت، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است...
نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 31 فروردین 1396 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین 1396 توسط anwarshah | ارسال نظر(1)

به چه مانند کنم در همه آفاق تو را / هر چه در ذهن من آمد تو از آن خوب تری...

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 15 فروردین 1396 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

فرقی نمی کند گودال آبی کوچک باشی یا دریایی بی کران، زلال که باشی آسمان در توست.

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 08 فروردین 1396 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)


یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم!
جیب هایم مطمئن ترند.!!

دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی 'محبت'، "خیانت" میاره!

 کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که "دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد!!

کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها را یکجا بالا آورد!!!!
وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"!!!

زندگى به من آموخت: که"هيچ چيز از هيچ كس بعيد نيست"!!!!

این جمله رو هرگز فراموش نکن : "برای دوستت دارم بعضی ها؛ "مرسی" هم زیاد است!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 06 فروردین 1396 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

من در حوالی توام
شاید کمی دورتر
و تو در حوالی دلم باور کن نزدیک تر

 

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 03 فروردین 1396 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

تو تمنای من و یار من و جان منی
پس بمان تا که نمانم به تمنای کسی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 اسفند 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 08 اسفند 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی

به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی

چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت فروبسته‌ست گویایی

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی

تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلوده‌ای بر چشم بیداران نبخشایی

گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی

دعایی گر نمی‌گویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

قیامت می‌کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

 

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(1)

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران