میان دره های مه گرفته
دعوتت میکنم به صرف پنج شنبه ای پاییزی
کنار نت های خاموش عصرگاهی
یادت نرود بانو!
سیگار را با خودت بیاوری، به قدر کفایت
اینجا برای غصه خوردن
برای گریه های طولانی
وقت بسیار است
میان هجمه دود گرفته عاشقی ها
از ریه هایت کمک بگیر
هوای دوست داشتن سخت سربی است
از ما گفتن بود رفیق
.jpg)
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
غزل ها دارند برای از تو سرودن و
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
کاش می دانستی...!

عشق... تنهایی...جدایی...
از من آزرده نشو می روم از خانه ی تو
قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم
تو اگر خسته شدی از دست دلم
حرفی نیست
امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم
اﮔﺮ ﻧﻴﻮﺗﻦ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﺶ ﭼﺸﻤﺎﻱ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻳﺮﻭﻧﻲ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﻳد
ﻣﻌﻨﻲ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺟﺎﺫﺑﻪ ﺭﻭ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﺪ ،
ﺳﻼﻣﺘﻲ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ
واسه مخ زدن یه همچین چیزایی باید بگم!!!!
.jpg)
مترسک گفت:
اى گندم تو شاهد باش مرا براى ترساندن آفریدند اما من عاشق پرنده اى بودم كه از گرسنگى مرد...!!!
.jpg)
نفس کشیدنم را ببین..
نوازشم کن .....
نترس....
تنهاییم واگیر ندارد...
.jpg)
من اگـــر گاهی عاشقانه مینویسم
نه عاشقـــــــــــم
نه شکست خورده
فقط مینویسم تا عشق یاد قلبم بماند
در این غوغای خیانتها و دروغها و دل کندن ها و عادت ها و هوس ها
من تمرین آدم بودن میکنم ...
.jpg)
نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . .
و آوای آمدنت را در گوشم زمزمه . . .
چقدر رسیدنت را دوست دارم . . .
آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . .تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است ♥
.jpg)
صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم
وانگه همه بتها را در پيش تو بگدازم
صد نقش برانگيزم با روح درآميزم
چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم
تو ساقي خماري يا دشمن هشياري
يا آنک کني ويران هر خانه که مي سازم
جان ريخته شد بر تو آميخته شد با تو
چون بوي تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من رويد با خاک تو مي گويد
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بيتوست خراب اين دل
يا خانه درآ جانا يا خانه بپردازم
.jpg)
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
