زندگی زیباست ای زیبا پسند
خدایا به داده،نداده و گرفته ات شکر. که داده ات نعمت، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است...
نوشته شده در تاريخ شنبه 09 مرداد 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

من اگـــر گاهی عاشقانه مینویسم

     نه عاشقـــــــــــم

     نه شکست خورده

     فقط مینویسم تا عشق یاد قلبم بماند

     در این غوغای خیانتها و دروغها و دل کندن ها و عادت ها و هوس ها

     من تمرین آدم بودن میکنم ...

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 07 مرداد 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . .

و آوای آمدنت را در گوشم زمزمه . . .

چقدر رسیدنت را دوست دارم . . .

آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . .تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است ♥

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 03 مرداد 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

صورتگر نقاشم هر لحظه بتي سازم
وانگه همه بت‌ها را در پيش تو بگدازم
صد نقش برانگيزم با روح درآميزم
چون نقش تو را بينم در آتشش اندازم
تو ساقي خماري يا دشمن هشياري
يا آنک کني ويران هر خانه که مي سازم
جان ريخته شد بر تو آميخته شد با تو
چون بوي تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من رويد با خاک تو مي گويد
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بي‌توست خراب اين دل
يا خانه درآ جانا يا خانه بپردازم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 تیر 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 29 تیر 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

آدم ها هرگز كسانى را كه دوست دارند

فراموش نمى كنند

فقط عادت مى كنند

كه ديگر كنارشان نباشند  ...  !

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 تیر 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

آدمها: 

قند را میشکنند تا از حلاوتش بهره گیرند 

رکورد را میشکنند تا به افتخارش برسند 

هیزم را میشکنند تا به گرمای آتش برسند 

غرور را میشکنند تا به افتادگی برسند 

سکوت را میشکنند به آوازی برسند...

 

برای همه شکستن هایشان دلایل خوبی دارند آدمها...

هنوز نفهمیدم چرا

 آدمها "دل" میشکنند؟!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 تیر 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

چگونه دوست دارمت ؟
بگذار روشهایم را بشمرم
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندایی
که روحم را توان رسیدن به آن هست
آنگاه که سرشار از حسی ناپیدا
به نهایت بودن
و کمال زیبایی هستم

دوستت دارم
به اندازه خاموشترین نیاز هر روز
به آفتاب و نور شمع

دوستت دارم
رها
چنان مردمانی که برای حقیقت می جنگند
دوستت دارم
ناب
چنان مردمانی که به سماع در می آیند

دوستت دارم
با شوقی
که اندوه دیرسال مرا محو می کند
و با ایمان کودکی ام

دوستت دارم
با عشقی که از دست رفتنی می نماید
و با قدیسین از دست رفته ام

دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشکهای تمام زندگی ام
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نیکوتر از این
دوست خواهمت داشت

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 24 تیر 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینی با النگویش

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تیر 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)

کوچه های دلم هنوز از رنگ بهار پر مهر تو سبز است

باغچه ای کوچک نگاهم، خاطره ای گلهای مینارا به چشمان تو سپرد

کلمات نرم تو مثل باران، از لابلای انگشتان مشتاقم میریزند

من در جستجوی نشانی...، کلامی...، سلامی....

به یاد داشته باش

برگهای شاد سپیدار برای رقص در باد منتظر نمی مانند.


گلهای بنفشه برای انتخاب پیراهن از رنگین کمان اجازه نمیخواهند

دل مینا برای عاشق شدن بهانه نمیخواهد.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 تیر 1395 توسط anwarshah | ارسال نظر(0)


در ساحل چشمان تو دریای عجـــــیبی است


احساس من از دیـــــدن تو حس غریبی است


هر گاه که یادت به کــــــــــــــویر دل من زد


صحرای دلم منتظرسخت نهـــــــــــیبی است


بر خاک زمینهای تـَرَک خــــــورده ی تشنه


باریدن ِباران ِنگاهت ، چـــــــو طبیبی است


ای پاک ترین صـــــــــــورت انسانی هستی


باز آ ، که دلم درصـــدد کسب نصیبی است

 

ای آنکه گذر می کنی از باغ وجــــــــــودم


       چشمت همه جا درطلب سرخی سیبی است ....


         ....اینجا که بجز سرو، درخت دگری نیست


یا هست اگر، مـِهر ِدل انگــــیز حبیبی است


هر جا کـــــــــــــه تو باشی ، دلم آرام ندارد


                  در ساحل چشمان تو دریای عجـــــیبی است

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران