از همون روزی که دست روی یک زن بلند کردی دیگه رسما مرد نیستی!

قرارمان باشد فصل انگور
شراب ڪہ شدم بیا...
تو جام بیاور...
من جان...
جام را پر از جان ڪن
هراسے نیست
فقط تو خوش باش
همین مرا ڪافیست!

تمام شهر بوی عطر توست
عمیق ک نفس میکشم
گویی تو را در آغوش دارم
.jpg)

زندگی باور می خواهد
آن هم از جنس امید
که اگر سختی راه
به تو یک سیلی زد
یک امید از ته قلب به تو گوید :
که خدا هست هنوز ...
بزرگترین هراس یک زن،
نادیده گرفته شدن است !
این موجودات ظریف به گونه ای خلق شده اند که
اگر دشمنشان نیز نسبت به آن ها بی اعتنایی کند،
رنج خواهند کشید . . .

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر،
غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم ...

خدای من نمیدانم گاهی کجای دنیا گم ات میکنم
در هیاهوی بازار … در خستگی هنگام نماز ! در وسوسه های نفس ام… نمیدانم…. اما ، گاهی تو را گم میکنم مثل کودکی که در بازار دستان مهربان مادرش را رها کرده به تماشای عروسکی مشغول است…! بعد میبیند مادرش نیست و هیچ عروسکی او را خوشحال نمیکند…!
به کودکی ام بنگر… هرچند خودم تو را گم میکنم اما ….تو پیدایم کن…..
.jpg)
خداوند قادرترین
کارگردانیست که با
رسیدن سپیده دم میگَوید:
نور
صدا
حرکت
او زیباترین فیلم هستي
راکلید میزند
ومن بهترینن نقش را
برایتان آرزو میکنم.
.jpg)
كاش خوشبختی هم
مانند مرگ
حق هر انسان بود ...
